طراوت و شادابی زندگی ما؛  پارسا

طراوت و شادابی زندگی ما؛ پارسا جان تا این لحظه 7 سال و 7 ماه و 1 روز سن دارد

چادگان

شازده کوچولوی من سلام

اول بگم که از دست اینترنت و نی نی پیج حسابی شاکی ام!!

بعدشم بگم که هر روز خوردنی تر از روز قبل میشی!! شیطون تر و شیرین زبون تر.و همش در حال سؤال پرسیدنی که تو یه پست جدا واست از این دلبریهات مینویسم!

میخوام تو این پست عکسهای دو روز تعطیلات عید فطر که چادگان رفتیم رو واست بذارم.

هوا خیلی خیلی عالی بود و حسابی بهتون خوش گذشت.

اینجا موقع کباب پختن اول یکم دور و بر کباب پز چرخیدی و وقتی دیدی جرقه داره ترسیدی. اومدی روبروش نشستی و داشتی مثلا کباب میپختی! میگفتی کباب بپزم بدم موچه.

داشتیم تو محوطه پلاژها قدم میزدیم که چشمت افتاد به این تراکتور. یه دو ساعتی دور و برش میچرخیدی و کلی سؤال میکردی! چیلا سبزه؟! ( آخه اسباب بازی خودت قرمزه. فکر میکردی فقط باید قرمز باشه!) چیلا سنگینه؟! جوجولی( چجوری) میره؟! و ....

بسه مامان جونم، عکس بسه!

 

اینجا اول با احتیاط دست به آب زدی ولی بعد یخت باز شد یه آب بازی حسابی کردی، وقتی فهمیدی میخوایم بریم اومدی فرار کنی که یدفعه با صورت افتادی توی آب! پا شدی گفتی من شجاع شدم!! نمیخوام بلیم

روز اول که رسیدیم قدم زنان رفتیم کنار آب پشت سد زاینده رود. که قایق سواری کنیم ولی تو به هیچ عنوان حاضر نشدی سوار بشی. از همون دور هم که قایق ها رو میدیدی میگفتی من قایق دوست ندالم!

مامانی مهربونم کنارت موند تا ما بریم و بیاییم و وقتی اومدیم دیدم به به فسقلیه من چه حالی میکنه با خاک!!

اینجا داشتی برگ مینداختی توی آب که توپت رو هم یهو پرت کردی! بعدم نشستی کلی نگاش کردی.

اینم یه عکس زیبا که پارمیس جونی گرفته

موقع برگشت کلی توی ترافیک بودیم و حدود 6 ساعت بیشتر از موقع رفت تو راه بودیم. ولی جاده ای که میومدیم فوق العاده زیبا بود و تو هم با همه ی خستگی محو تماشا بودی

نفس مامان، عمر مامان، عشق مامان

با تو هر ساعت عمرم یه جهان خاطره میشه


تاریخ : 17 مرداد 1393 - 00:21 | توسط : مامان پارمیس و پارسا | بازدید : 1457 | موضوع : وبلاگ | 50 نظر

نظر شما

نام
ایمیل
وب سایت / وبلاگ
پیغام